سفارش تبلیغ
صبا

در پناه آسمون
قالب وبلاگ

به نام نامی توحید


باغبان گفت:

 

 به گوش خویش شنیدم که درخت سیب می گفت:
باغبان پیر! پیرمرد باغبان! بگذار که من نباشم و به جایم گلهای نرگس برویند که مبادا جایی را برای آن گلها، نشانه های امید بخش او، تنگ کرده باشم...
و درخت گلابی همان را گفت که درخت سیب
و درخت انار همان را که درخت گلابی
و گلها و گیاهان... همه همان را
و امروز، من باغبان باغ گلهای نرگس ام!
و به خدا که من جای کمی را در باغ گرفته ام!
می خواهی من هم نباشم تا در جایم، گلهای نرگس برویند...؟!

                  «سید محمد علوی»

 

زیر سایه نور

 

«لِیَجعَلَ اللهُ ذلِکَ حَسرَةً فِی قُلُوبِهِم» (156آل عمران)

 

«تا خدای آن را دریغ و اندوهی کند در دلهاشان»

 

معادل

این آرزو را به گور خواهی برد.
داغش را به دلت خواهم گذاشت.

 

حدیث یاران

 

اما م رو ح الله:

 

کاری نکنید که تمام خونها به هدر برود 

آقا، من دارم عرض می کنم به کردها، عرض می کنم به ترکها، عرض می کنم به بلوچها عرض می کنم، به همه قشرها عرض می کنم، گول این حرفهایی که اینها می زنند نخورید. بگذارید این خونی که از جوانهای ما رفته است به ثمر برسد. کاری نکنید که تمام خونها هدر برود، و ما بازگردیم به رژیمی که یا مثل آن رژیم شاهنشاهی یا بدتر از او بیاید و حکومت کند اینجا. (29/7/58).

 

برای حفظ اسلام، خون شهیدان را پاس دارید 

مردم انقلابی ما باید بدانند که برای حفظ اسلام و انقلاب و نگهبانی از ثمرات آن و پاس خون شهیدان لازم است از خود صبر و بردباری انقلابی نشان دهند و به تبلیغات غرض آلود دشمنان انقلاب و اسلام، که با تمام وجود کوشش می کنند تا مردم را از انقلاب و
 جمهوری اسلامی نگران و دلسرد کنند، گوش فراندهید. (22/11/60).

 

التماس دعا

 

من تمام باغ خویش را گل های نرگس کاشته ام!
نگاه کن؛ آقا!... ببین!
به دیوارها نگاه کن، به زمین باغ بنگر، گلدان ها را ببین!
ایوان ها را ، پشت پنجره را، همه جای باغ را...
زمانی اینجا درخت سیب بود؛ درخت گلابی؛ درخت انار؛ و دریایی از گلها...
لاله بود؛ نسترن بود؛ مریم بود؛
و حالا...جای آنها،
جای خالی تمام آنها، گلهای نرگس است...
و بگذار گلهای نرگس باشند و گلهای دیگر نباشند.
بگذار گلهای نرگس باشند و گیاه دیگری نباشد.
که - به خدا سوگند- تا حضور نازنینِ گلِ نرگس هست، هر گلی و هر درختی، شرمی عظیم دارد برای حضور؛ که مبادا جایی را بر گلهای نرگس تنگ کرده باشد!
و من خود با دست خویش، تمام درختان باغ را از ریشه درآوردم و تمام گلها را و تمام گیاهان را...که البته این، نه از سنگدلی من، که به خواست خودشان بود!
من در خواب که چه نزدیک بود و روشن!


[ جمعه 88/8/15 ] [ 3:48 عصر ] [ آسمان ] [ نظر ]

«به نام نامی توحید»

 

«السلام علیک یا علی ابن موسی رضا»

به علی زاده موسی صلوات
به گل شاخه طوبا صلوات
به بهین مظهر تسلیم رضا
به عزیز دل زهرا صلوات
«اللهم صل علی محمد وآل محمد»

 

زیر سایه نور

 

«قَدِّمُوا لِاَنفُسِکُم» (233 بقره)


«و برای خود (کار نیک) بفرستید.»


معادل
ای که دستت میرسد کاری بکن    پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

 

 

حدیث یاران

 

شهیدِ امام رضا (علیه السلام)

 

اوایل سال 72 بود و گرمای فکه. در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم. چند روزی می شد که شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا می خواندیم و کار را شروع می کردیم. گره و مشکل کار را در خود می جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشکالی وجود دارد.
 آن روز صبح کسی که زیارت عاشورا می خواند ، توسلی پیدا کرد به امام رضا (علیه السلام). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. می خواند و همه زار زار گریه می کردیم. در میان مداحی، از امام طلب کرد که دست ما رو خالی برنگرداند، ما که در این دنیا همه خواسته و خواهشمان فقط بازگرداندن این شهدا به آغوش خوانواده هایشان است و... .
هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید می شدیم. خورشید می رفت تا پشت تپه ماهورهای روبهرو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرورفت، تکه لباسی توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهید را از خاک دراوردیم. روزی بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدی آرام خفته به خاک. یکی از جیبهای پیراهن نظامی اش را که باز کردیم تا کارت شناسایی و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و ناباوری، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویری نقاشی از تمثال امام رضا (علیه السلام) نقش بسته به چشم می خورد. از آینه هایی که در مشهد، اطراف ضریح مطهر می فروشند. گریه مان درآمد. همه اشک می ریختند. جالبتر و سوزناکتر از همه زمانی بود که از روی کارت شناسای اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبی بر بچه ها حکمفرما شد. شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوی مادرش تا سر این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعی از این مسئله داشته باشد، گفت:
«پسر من علاقه و ارادت خاصی به حضرت امام رضا
(علیه السلام) داشت... .»

التماس دعا

 


[ پنج شنبه 88/8/7 ] [ 12:45 صبح ] [ آسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب


بازدید امروز: 5
بازدید دیروز: 25
کل بازدیدها: 73024